مقالات

چرا چالش واقعی در کوچینگ پنهان می‌ماند؟

موانع کشف چالش واقعی در فرایند مربیگری

موانع کشف چالش واقعی در فرایند مربیگری

شش عاملی که باعث می‌شود، یک بیزنس کوچ در کشف چالش واقعی شکست بخورد را، عوامل ابهام و ناپایداری می‌نامیم. در واقع عوامل ابهام و ناپایداری، الگوهایی در گفت‌وگو‌اند که مانع شما در جایگاه یک کوچ می‌شوند؛ تا نتوانید موارد مهم را به وضوح ببینید. این عوامل با هم متفاوت‌اند، اما خوشبختانه الگویی وجود دارد که به وسیله‌ی آن، می‌توانید به بهترین شکل با آن‌ها روبه‌رو شوید:

دو مورد اول، «خیلی زود» و «مربیگری برای شبح»، دام‌هایی هستند که این احتمال وجود دارد که مربی گرفتارشان شود. چهار مورد دیگر الگوهایی رفتاری هستند، که در فرد مورد تعلیم و مسئلة مورد توجه خواهید دید. ابتدا باید متوجه عامل ابهام و ناپایداری شوید. تا وقتی متوجه نشوید، خیلی سخت است که بدانید چطور باید رفتار کنید. عامل ابهام و ناپایداری باعث می‌شود طرف مقابل طوری رفتار کند تا شما نتوانید چالش واقعی را کشف کنید. دوم، آن چیزی را بگویید که می‌بینید.

قرار نیست از آن مسئلۀ بزرگی بسازید، به خاطر خودتان و بقیه قرار است موضوعات گفت‌وگو را شفاف‌سازی کنید. در این صورت راجع به الگوی در جریان هوشمندانه‌تر رفتار خواهید کرد. نهایتاً یک سؤال بپرسید و البته نه هر سؤالی. سؤال متمرکز ذهنیکننده بپرسید. تا عامل ابهام و ناپایداری را از بین ببرید. ( در خصوص سوالات متمرکز ذهنیکننده در مقاله اصول مربیگری موفق به تفصیل توضیح داده‌ایم. )

در فرمانروا، این موضوع بخشی از تصویر بزرگ‌تر مدیریت کسب‌وکار است؛ جایی که تحلیل، تصمیم، اجرا و اصلاح مستمر باید کنار هم دیده شوند. برای کامل‌تر شدن این مسیر، مطالعه مقاله حذف عوامل فرساینده در زندگی و کار مدیران و همچنین شبکه‌سازی در کسب‌وکار؛ مسیر ساخت فرصت‌های واقعی می‌تواند ارتباط این بحث را با بخش‌های دیگر رشد کسب‌وکار روشن‌تر کند.

سؤال متمرکز ذهنیکننده، شاه‌کلید حذف عامل ابهام و ناپایداری است. هر نوع عامل ابهام و ناپایداریی را بپرسید: «در اینجا چالش اصلی‌تان چیست؟ » این سؤال بهترین سؤالی است که می‌توان پرسید.

در ظاهر می‌پرسید: «چی تو ذهنته؟ » و آن‌ها نیز به شما می‌گویند. این هیجان‌انگیز است. همان را برمی‌دارید و فرار می‌کنید! از اینکه چیزی واقعی و ملموس داشته باشید، لذت می‌برید. خیلی خوب است که می‌خواهید کمک کنید. فقط یک مشکل وجود دارد، به ندرت اولین چیزی که می‌گویند، چالش واقعی است. و اگر به همان متکی باشید، شروعی اشتباه خواهید داشت. یعنی خیلی زود وارد میدان شده‌اید. اگر بپرسید چرا اولین چیزی که یک کوچی می‌گوید قدرت حواس‌پرت‌کنندگی بالایی دارد؟ پاسخ واضح است.

چون چالش را خیلی زود در اختیارتان می‌گذارد. نتیجه می‌گیرید که چون خودشان گفته‌اند، پس باید واقعی باشد! و بدون شک بعد از آن فوراً چند ایده برای حل‌وفصل آن خواهید داشت، که پیروزمندانه بیان خواهید کرد. اما باید به خاطر بسپارید، اولین چیزی که می‌گویند این احتمال وجود دارد که خیلی چیزها باشد؛ مثل بهترین حدس، نقطة شروع، راه‌حل خام، اولین حدس مناسب، چیزی که آن‌ها فکر می‌کنند شما آن را مشکل می‌دانید، تیری در تاریکی، اظهارنظری آزمایشی.

اما مهم است هر لحظه به خودتان یادآوری کنید آن چیزی که به عنوان اولین پاسخ به شما گفته شد، به ندرت چالش واقعی است. اما اگر کمی بیشتر کنجکاوی به خرج دهید، تقریباً همیشه چالشی بهتر، ارزشمندتر و مفیدتر برای حل و فصل وجود دارد. شاید بپرسید: “چطور این عامل ابهام و ناپایداری را از بین ببریم؟ ” باید بدانید که حتی اگر اولین حرف‌هایشان همان چالش واقعی باشد، ضرری ندارد که چند دقیقه وقت صرف کنید و آن را بیازمایید.

بهترین اتفاقی که این احتمال وجود دارد که بیفتد این است که، شما و طرف مقابل کاملاً هم عقیده می‌شوید که روی موارد مهم متمرکز ذهنی شده‌اید. از ترکیب متمرکز ذهنیکننده استفاده کنید: یعنی ترکیب سؤال متمرکز ذهنیکننده با سؤال شگفت‌انگیزِ «دیگر چه». با این سؤالات تأیید می‌کنید چیزهای بیشتری وجود دارد و باید کمی بیشتر کندوکاو کنید. سؤال شگفت‌انگیز، نقش «بگو چه می‌بینی» را بازی می‌کند. پرسیدن این سؤال، یعنی اولین چالش تنها چالش نیست. اجازه دهید بیشتر بررسی کنیم.

(در خصوص سوالات متمرکز ذهنیکننده و شگفت‌انگیز در مقاله اصول مربیگری موفق به تفصیل توضیح داده‌ایم. )

بدون شک این تجربه را قبلاً داشته‌اید؛ فردی که در حال تعلیم او هستید شروع به صحبت کردن از فرد دیگری می‌کند؛ فردی که از نظر او دیوانه، مزاحم، دلسردکننده و منحرف است. شما هم چیزی مثل این می‌گویید: «دیوانه، مزاحم، دلسردکننده و منحرف به نظر می‌رسد، بیشتر بگو! » طرف مقابل هم بیشتر می‌گوید. سپس از بهترین سؤال مربیگری در دنیا یعنی «و دیگه چی» استفاده می‌کنید و در نتیجه طرف مقابل بیشتر و بیشتر راجع به آن شخص صحبت می‌کند.

به زودی متوجه می‌شوید پنج، ده، چهل دقیقه را صرف تمرکز ذهنی روی شخص دیگری کرده‌اید.

موانع کشف چالش واقعی در فرایند مربیگری

شما در اصل با این کار یک شبح را، تعلیم می‌دهید. داستان شخص یا موقعیتی دیگر فقط باعث حواس‌پرتی می‌شود، وهم است. هیچ چیز واقعی وجود ندارد. وقتی در حال تعلیم دادن طرف مقابل هستید، باید روی او متمرکز ذهنی شوید. اجازه ندهید با صحبت راجع به موضوعی غیر از خودش، حواستان را پرت کند. اجازه ندهید فرار کند. چرا این مسئله قدرت حواس‌پرت‌کنندگی بالایی دارد؟ در واقع وقتی یک شبح را تعلیم می‌دهید، به‌جای کمک به طرف مقابل، ناگهان بخشی از نمایش می‌شوید.

مثل روش‌هایی که شعبده‌باز برای گمراه کردن استفاده می‌کند. این روش‌ها باعث می‌شوند به‌جای تمرکز ذهنی روی چالش واقعی، که خود طرف مقابل است، روی موضوع دیگری تمرکز ذهنی کنید که مهم به نظر می‌رسد اما غالباً یک عامل حواس‌پرتی است. حتی اگر از بهترین روش‌ها و مهارت‌های مربیگری مثل همدلی، کنجکاوی و گوش دادن استفاده کنید با این حال توجهتان روی مورد اشتباهی است. در واقع در رفتار غلط فرد مشارکت می‌کنید.

به خاطر بسپارید شما در حال تعلیم فردی هستید که با او صحبت می‌کنید. باید راجع به او صحبت کنید. هر نمایشی که در جریان است، همیشه نمایشی در جریان است، باید از اثری مطلع شوید که روی طرف مقابل داشته است. حالا سوال این است: چطور این عامل ابهام و ناپایداری را از بین ببرید؟ وظیفۀ شما این است که تمرکز ذهنی گفت‌وگو را با مخاطب یا مخاطبینتان، حفظ کنید. سپس تأیید‌کنید که می‌دانید چه اتفاقی بینشان در حال وقوع است.

اینکه می‌خواهید به طرف مقابل توجه کنید، به این معنی نیست که نباید با آن‌ها همدردی نکنید. لازم نیست هرچه شنیده‌اید را بازگو کنید، گاهی این کار آزاردهنده است. کافی است بگویید: «سخت/ پیچیده/ دلسردکننده/ عصبانی‌کننده یا … است» سپس نگرشتان را بگویید و به طرف مقابل بگویید چه کاری می‌خواهید انجام دهید. تمرکز ذهنیتان را روی طرف مقابل برمی‌گردانید: «اما علاقه‌مندم بدونم این موضوع چرا این قدر برات سخته. »

شبح یک وضعیت نیز این احتمال وجود دارد که باشد. دقیقاً همان الگو است، اما این بار راجع به بیش از یک نفر صحبت می‌شود.

مشخصاً در اینجا باید از سؤال متمرکز ذهنیکننده استفاده کنید. یعنی: «الان چالش واقعی برای تو چیه؟ » تأکید روی «تو» اثرگذارترین روش برای دور کردن روح است.

وقتی می بینیم در حال تعلیم شبح هستیم و گفت‌وگو راجع به شخص یا موقعیت چالشی دیگری غیر از طرف مقابل است، به‌جای اینکه اجازه دهیم گفت‌وگو ادامه پیدا کند و وقت ارزشمندمان، صرف جمع‌آوری اطلاعات نامرتب شود؛ با گفتن این جملات از تعلیم شبح دست خواهیم کشید: «مطمئناً وضعیت پیچیده‌ایه و درک می‌کنم که آن‌ها چقدر دلسردکننده هستند، اما این گفت‌وگو راجع به شماست و نه آن‌ها» سپس سؤال متمرکز ذهنیکننده را می‌پرسیم: «چالش واقعی شما در برخورد با آن شخص یا وضعیت چیه؟ »

‌گفت‌وگوی بدی نیست. از دید یک فرد عادی این احتمال وجود دارد که، گفت‌وگوی مربیگرانه‌ی خوبی هم، به نظر برسد. اما شما احساس می‌کنید که نکته‌ای از قلم افتاده است. به طور ناخوشایندی حس می‌کنید موضوع مهمی وجود دارد، که باید روی آن تمرکز ذهنی کرد. و به احتمال منطقی به‌جای اینکه شسته‌ورفته و راحت باشد، ناخوشایند، پیچیده و گیج‌کننده است. این احتمال وجود دارد که در مسیر درست قرار گرفته ولی هنوز به چالش واقعی نرسیده باشید.

به احتمال زیاد راجع به چیزی صحبت می‌کنید که به نظر چالش واقعی است؛ اما در حقیقت چالش واقعی نیست. یا مشخصاً، مهم‌ترین مسئله‌ای نیست که باید حل شود. به‌جای ادامۀ گفت‌وگو، سازش و فکر می‌کنید «همین خوب است! » این ابهام و ناپایداری چرا قدرت حواس پرت‌کنندگی بالایی دارد؟ مشابه عامل ابهام و ناپایداری «تصویر کلی»، سازش کردن روشی راحت برای دوری از گفت‌وگویی است، که چالشی‌تر و مفیدتر خواهد بود. هر دو طرف می‌دانند که راجع به موضوع واقعی صحبت نمی‌کنند.

وقتی طرف مقابل را به چالش نکشید، خودتان نیز به چالش کشیده نمی‌شوید. به خاطر بسپارید این مسائل به ندرت از بین می‌روند. وقتی با طرف مقابل سازش می‌کنید، در واقع با ترس هم‌پیمان می‌شوید. رفتار شجاعانه این است که، گفت‌وگو را از چالش بیشتر نجات ندهید و آن را راحت و ساده نکنید. رفتار شجاعانه یعنی: «کندوکاو در گذشته و هدایت گفت‌وگو به سمت چالش واقعی.

» وقتی نگاهتان را به مسیر دشوار می‌دوزید و مسائل برایتان شفاف‌تر می‌شود، خواهید دید بیشتر از آنچه فکرش را می‌کنید قابل مدیریت و کمتر ترسناک است. شما مصون از اشتباه نیستید. هر چقدر نیات خیرخواهانه داشته باشید، هرچقدر تا‌به‌حال آگاهی کسب کرده باشید، با این حال این احتمال وجود دارد که اشتباه کنید. پس به آرامی، گفت‌و‌گو را ادامه بدهید.

حال سوال این است: چطور این عامل ابهام و ناپایداری را از بین ببرید؟ توجه کنید که گفت‌وگو به نوعی سطحی است. می‌توانید احساس کنید هر دو طرف به‌جای کندوکاو موضوع واقعی و مهم، گفت‌وگویی سطحی دارند. به یاد داشته باشید، قطعاً از اینکه به چالش واقعی پرداخته نمی‌شود مطمئن نیستید. فقط یک فرضیه است. به همان اندازه که تجربه و شهودتان را استفاده می‌کنید باید شجاعت و تردید نیز داشته باشید.

شجاعت به این خاطر که بتوانید چالش واقعی را از تاریکی بیرون بکشید و تردید به این خاطر که اگر راجع به صحت گفته‌های خود اصرار داشته باشید، ولی درست نباشند رابطه‌تان به خطر می‌افتد. به شجاعت متعهد باشید. شاید بهتر باشد حالت بدن خود را نیز تغییر دهید تا شجاع به نظر برسید، نه اینکه حالت بدنی فرار از موقعیت، سخت بگیرید.

با دانستن اینکه این عامل ابهام و ناپایداری کمی پیچیده‌تر از بقیه است، آنچه را می‌بینید به طرف مقابل بگویید. «ممکنه کاملاً در اشتباه باشم، اما احساس می‌کنم هنوز سراغ موضوع اصلی نرفته‌ایم، احساس منه یا شما هم چنین احساسی دارین؟ » اگر آن‌ها تأیید کنند، شاید موضوع تنش، شدت و انرژی لازم را ندارد. می‌توانید سؤال متمرکز ذهنیکننده بپرسید با تأکید بر «چه چیزی» بپرسید: «خب چالش واقعی‌تان چیست؟ » اگر برخورد منفی باشد، قطعاً این همان چیزی است که باید در موردش صحبت کنید.

دو گزینه دارید؛ یا موافقت می‌کنید و ادامه می‌دهید یا می‌توانید فرضیة خود را آزمایش کنید. «ممکنه حق با شما باشه، اما اجازه بدین به چیزی رو امتحان کنم. البته باز هم می‌گم ممکنه اشتباه کنم! شاید [موضوعی که به آن فکر می‌کنید] مسئله‌ای باشه که باید بررسی کنیم. » این احتمال وجود دارد که مجدداً جواب منفی دهند که در این صورت، باید از فشار آوردن دست بکشید.

اما با بیان موضوع دیگر این احتمال وجود دارد که به آن‌ها اجازه بدهید تا راجع به موضوعی صحبت کنند، که برایشان غیرممکن بود.

تکثیر چالش‌ها، در یک گفت‌وگو مشاهده می‌شود. وقتی می‌پرسید: «چه چیزی توی ذهنته؟ » چالش اول، چالشی دیگر و به همین ترتیب چندین و چند مشکل ظاهر می‌شوند. به یاد داشته باشید: شما در هر لحظه می‌توانید فقط یک مسئله را حل کنید. اولین کاری که باید اینجا انجام دهید این است که، بفهمید کدام یک از این چالش‌ها مهم‌ترین است.

هرچقدر هم ارئه‌ی راه‌حل‌ها و ایده‌ها برای این مسائل وسوسه‌کننده باشد، موفقیت بزرگ در این است که به آن‌ها کمک کنید مسئلة اساسی را پیدا کنند نه اینکه برای مسائل اشتباهی یا کم‌اهمیت راه‌حل ارائه دهید. به یاد داشته باشید کشفِ چالش واقعی وظیفۀ آن‌هاست نه شما. هم برای خودشان خوب است هم برای شما که، به آن‌ها کمک کنید در کشف چالش واقعی مهارت بیشتری کسب کنند؛ در نتیجه باهوش‌تر با اعتمادبه‌نفس‌تر و خودکارتر می‌شوند.

موانع کشف چالش واقعی در فرایند مربیگری

اینکه آنچه را می‌بینید با صدای بلند بیان کنید، همیشه هم برای شما هم آن‌ها، کارآمد است: «اینجا چالش‌های خیلی زیادی داریم». نباید شما نقطه شروع را پیدا کنید، بلکه باید از آن‌ها بخواهید این کار را انجام دهند. با استفاده از سؤال متمرکز ذهنیکننده: «از بین همۀ این‌ها کدوم یک برات چالش واقعیه» با تأکید بر «یک» از آن‌ها می‌خواهید تا یک انتخاب داشته باشند. می‌توانید سؤالات دیگری که سریع‌تر و راحت‌تر باشند را بپرسید: «از کجا باید شروع کنیم؟

»، «اگه بتونیم فقط روی یکی از این‌ها متمرکز ذهنی شیم کدوم‌یکی بیشترین اثر رو خواهد داشت؟ »، «کدوم یک از این چالش‌ها رو اگه حل و فصل کنیم بقیة چالش‌ها حذف خواهند شد؟ »

در حال گفت‌وگو راجع به موضوعی جذاب هستید. صحبت از موضوعات و روندهاست؛ احتمالاً موضوعی که حداقل کمی به آن اهمیت می‌دهید، با اینکه این احتمال وجود دارد که گفت‌وگویی جذاب به نظر برسد، طرف مقابل آن را شخصی نکرده است. در توصیف وضعیت، خبری از «من» نیست. وقتی نتوانید از صحبت‌های کلی، چشم‌اندازهای بزرگ آینده و گفت‌وگوهایی راجع به «ما» و «آن‌ها» پا را فراتر بگذارید، وقتی اثری از طرف مقابل در گفت‌وگو نباشد، یعنی این عامل ابهام و ناپایداری وجود دارد.

سوال: چرا این ابهام و ناپایداری قدرت حواس‌پرت‌کنندگی بالایی دارد؟ اینجا جایی راحت برای هر دو طرف است. پیشنهادهایی داده می‌شود، اطلاعاتی ردوبدل می‌شود، اما اثری از بینش یا چالشی جدید یا پیشرفت وجود ندارد. به اندازۀ کافی خوشایند و مناسب است و بالاتر از همه امن است. به یاد داشته باشید: این وضعیت بیشتر یک خلاصه وضعیت مدیریتی، است؛ تا یک گفت‌وگوی مربیگری. بینش، تعهد و عمل وقتی به وجود می‌آید، که شما با طرف مقابل فراتر از یک خلاصة وضعیت کلی، گفت‌وگو کنید.

سوال: چطور این عامل ابهام و ناپایداری را از بین ببرید؟ باید بدانید در اینجا وظیفه شما هدایت گفت‌وگو از حالت کلی به خلاصه و از حالت خلاصه به شخصی است. برای شروع بهتر است مشاهداتتان را بگویید و وضعیت را شرح دهید. این احتمال وجود دارد که من از عباراتی مثل این استفاده کنم: «این موضوع مهمه، اما هنوز خیلی کُلیه. » از سؤال متمرکز ذهنیکننده استفاده کنید، این بار با تأکید بر «برای شما»: «چالش واقعی برای شما چه چیزی است؟ »

حواستان به «ما» و «آن‌ها» که می‌گویند باشد. هروقت از این ضمایر در صحبت‌هایشان استفاده کردند به آن‌ها بگویید: «راجع به ما و آن‌ها صحبت نکن، می‌خواهم راجع به خودت بدونم، چالش واقعی برای تو چه چیزیه؟ »

باید مثل این باشد که پیش پای هومر، شاعر بزرگ یونانی، نشسته‌اید و او قصة اودیسه را با همة جزئیات- سفر دریایی او به سوی پنه‌لوپه از طریق اقیانوسی که وی دریای شراب سیاه نامید و … را برای شما تعریف می‌کند. این یک داستان است؛ یک حماسه! الان کسی وقت داستان گوش کردن ندارد. اما طرف مقابلِ گفت‌وگوی شما می‌خواهد برایتان داستان بگوید؛ آن هم چه داستانی! جریانی بی‌پایان از کلمات و اطلاعات! احتمالاً از طرف مقابلتان پرسیده‌اید: «چه در ذهن شماست؟

» اما منظور شما این نیست که همه چیز را برایتان نقل کند. سطح جزئیات خارق‌العاده و محتوا عالی است. شما در حال شنیدن داستان‌بافی او هستید. به نوعی به نظر می‌رسد مشوق آن هستید. مربی‌ها قرار است گوش کرده و گوینده را تشویق به صحبت کنند، درست است؟ مشتاقانه سرتان را تکان می‌دهید و کمی نگران و مراقب به نظر می‌رسید. گهگاهی با «اوم‌م‌م‌م» یا «بیشتر برام بگو» یا حتی «و دیگه چی؟ » عکس‌العمل نشان می‌دهید.

آن‌ها هم فعالانه صحبت می‌کنند و شما فعالانه گوش می‌دهید اما از درون فریاد می‌زنید: «کی تموم میشه؟ کی می‌ریم سر اصل مطلب؟ »

چرا این ابهام و ناپایداری قدرت حواس‌پرت‌کنندگی بالایی دارد؟ وقتی شخصی داستانی را با جزئیاتش بیان می‌کند، از چند جهت وسوسه‌آمیز است: اول اینکه عاشق یک داستان خوب هستیم، دوم مربی خوبی به نظر می‌رسیم؛ فضا و زمان در اختیارشان قرار می‌دهیم، به بهترین شکل به صحبت‌هایشان گوش می‌دهیم و حتی لازم نیست خیلی عمیق درگیر گفت‌وگو شویم. در پایان مسیر و بسیار پنهانی، شخصیت گوینده را تغذیه می‌کند.

هرچه جزئیات بیشتری به دست آوریم، بیشتر فکر می‌کنیم که پاسخ را می‌دانیم، پس به گوش دادن ادامه می‌دهیم.

به یاد داشته باشید: شما بدون دانستن جزئیات یا با دانستن جزئیات بسیار کم، می‌توانید طرف مقابل را به طور موفقیت‌آمیزی تعلیم دهید. گاهی بی‌اطلاعی از موضوع اصلی خودش یک مزیت است؛ چون می‌دانید که نمی‌توانید راه‌حلی مفید با جزئیات فنی ارائه دهید. بیشتر اوقات طرف مقابل هم به داستان‌سرایی نیازی ندارد، داستان را می‌داند. طرف مقابل برایتان داستان‌سرایی می‌کند، چون به نظر می‌رسد علاقه‌مند به شنیدنش هستید. تمام سعی خود را می‌کند تا به بهترین شکل در گفت‌وگو مشارکت داشته باشد.

بنابراین به داستان گفتن ادامه می‌دهد، بدون آنکه حتی به قسمت مهم، یعنی چالش واقعی، اشاره کند. در پایان مسیر مشخص می‌شود هیچ کس علاقه‌ای ندارد. باید جلوی این دیوانگی را بگیرید، اگر نگیرید این احتمال وجود دارد که با تک‌گویی بی‌پایانی مواجه شوید.

موانع کشف چالش واقعی در فرایند مربیگری

بهترین روش متوقف کردن آن چیست؟ به طرف مقابل بگویید که، قصد قطع کردن صحبت‌هایش را دارید؛ «می‌خوام چند لحظه صحبت‌هاتون رو قطع کنم. ». اگر با طرف مقابل در یک اتاق هستید یا تماس ویدئویی دارید، می‌توانید دستتان را به علامت قطع گفت‌وگو بالا بیاورید.

وقتی صحبتش قطع شد، چیزی را بیان می‌کنید که می‌بینید: «گویا جزئیات زیادی برای گفتن هست و به خاطر اینکه حداکثر استفاده را از وقتمان داشته باشیم، مجبورم موضوع را به این سمت بکشانم. » سپس از سؤال متمرکز ذهنیکننده استفاده کنید تا آنچه واقعاً اتفاق افتاده را بفهمید؛ « چالش واقعی شما چه چیزیه؟

» اگر طرف مقابل باز هم به داستان گفتن ادامه داد، به‌جای اینکه پیوسته تظاهر کنید به شنیدن حرف‌های طرف مقابل علاقه‌مند هستید و امید داشته باشید که خودش صحبت‌هایش را تمام کند؛ می‌توانید این سؤال را تکرار کنید یا شاید نیاز باشد منظورتان را بهتر برسانید: «فعلاً نیازی به همۀ جزئیات ندارم، بیشتر مایلم بدونم چالش واقعی براتون چه چیزیه؟ »

چطور بفهمم چالش واقعی را پیدا کرده‌ام؟

لحظه‌ای وجود دارد که هر دو طرف احساس می‌کنند چالش واقعی را پیدا کرده‌اند. اما بهتر است مطمئن شوید. فرض کنید چالش واقعی را پیدا نکرده‌اید و ادامه دهید. با طرف مقابلتان بررسی کنید. می‌توانید از اشکال دیگر سؤال متمرکز ذهنیکننده، استفاده کنید: «به نظر می‌رسه خودش باشه اما اجازه بدین چک کنم، این چالش واقعی برای شماست؟ »

وقتی حقیقتاً چالش واقعی را پیدا کردیم، چه اتفاقی می افتد؟

این احتمال وجود دارد که نگرانی راجع به کشف چالش واقعی، وجود داشته باشد. لایه‌لایه پوست‌اش را کنده‌اید و اکنون به آن چیزی رسیده‌اید که می‌خواستید. غالباً دو اتفاق می‌افتد:

اولین اتفاق عالی این است، که به محض کشف چالش واقعی می‌دانند باید چه کاری انجام دهند. می‌توانید از چهره و زبان بدنشان بفهمید که فریاد می‌زنند: «کی می‌تونم این گفت‌وگو رو تموم کنم تا کاری که باید رو انجام بدم. » بهتر است در این لحظه گفت‌وگو را تمام کنید و اجازه دهید به دنبال رفع چالش بروند.

اتفاق دوم این است که چالش واقعی را کشف می‌کنند، اما آن لحظه نمی‌دانند چه کاری باید انجام دهند. در این لحظه، باید در مقابل وسوسة ایده‌پردازی برای آن‌ها مقاومت کنید. خیلی بدیهی به نظر می‌رسد که باید این کار را انجام دهید، اما نکنید! در عوض، ایده‌پردازی را برایشان راحت‌تر کنید، قبل از سؤال بنیادی «حالا چطور می‌تونم کمکتون کنم؟ چه چیزی ازم می‌خواین؟ » بگویید: «به نظر می‌رسه چالش واقعی رو پیدا کردیم.

» به شما خواهند گفت به چه چیزی نیاز دارند، کمکشان کنید تا خودشان ایده‌پردازی کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *